تبليغاتX
سُـــــــــــــکر






اسرار مناسک حج (8)

سعی بین صفا و مروه

«اِنّ الصّفا و المروةَ مِن شعائر ِ الله...»

«صفا و مروه از علاماتی است که انسان را یاد خدا می‌‎اندازد...»

بقره/ ۱۵۸

این عمل خاطره‌ی شیرینی است از پیامبر بزرگ خداوند که پیامبر عالم در قرآن او را به دوستی پذیرفته است.

«و اتخذلله ابراهیم خلیلاً»

«خدا، ابراهیم را به دوستی خود انتخاب کرد.»

نساء/ ۱۲۵

سعی بین این دو کوه، تجسّم امیدواری زنی است که با امید به رحمت خداوند در بیابان بی‌آب و علف برای به دست آوردن آبی برای کودکش در تکاپوست. به عبارت دیگر، از صداقت به مروّت و مردانگی، و از مردانگی به صداقت و صفا می‌رود و سرانجام، با خلوصش از نظر برون به آب زمزم، و از جنبه‌ی درون به آب حیات می‌رسد؛ و در اثر صبر و تحمل، خانه‌ی خدا را آباد و نسل خود را به وجاهت می‌رساند.

«قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه»

«برای شما تأسی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند، وجود داشت.»

ممتحنه/ ۴

هم‌چنین نمایش‌گر حالت بیم و امید و خوف و رجاء حج‌گزار است. حاجی در سعی، کوشش پی‌گیر و مکرر خود را برای ادامه‌ی راه وصال به نمایش می‌گذارد و اضطراب خود را نشان می‌دهد و می‌کوشد شیطان را از قلب خود، که نه تنها خانه‌ی خدا، که «عرش قدس الهی» است می‌راند و با هروله کردن، از هوا و هوس خود فرار می‌کند که هروله، موجب فرو ریختن بارهای سنگین کِبر و خودبینی و انانیت و خودپرستی است.

آری! خداوند لطف می‌کند؛ امّا بعد از سعی.

طواف نساء

به واسطه‌ی حلق یا تقصیر، آن‌چه برای حاجی حرام بوده حلال می‌شود،  جز بوی خوش و تمتع از غریزه‌ی جنسی؛ و تحلیل این دو متوقف بر آن است که از منا به سوی خانه‌ی خدا بازگردد و طواف و نماز طواف و سعی بین صفا و مروه، و در پایان طوافی به نام طواف نساء به‌جای آورد. آن‌گاه بوی خوش و تمتع از غریزه‌ی جنسی نیز بر او حلال می‌شود. و شاید رمز آن این است که سالک، هرچه از نظر مقام و منزلت بالا باشد و به مقام تجلیه و لقاء نیز رسیده باشد، تسلّط او بر غریزه‌ی جنسی، احتیاج به مقام بالاتر و عنایت افزون‌تر دارد.

«و لقد همت به و هم بها لو لا ان رأی برهان ربه»

«آن زن قصد یوسف را کرد، و او نیز اگر برهان پروردگار را نمی‌دید، قصد وی را می‌نمود.»

یوسف/ ۲۴

ادامه دارد....



پیامبر دوست‌داشتنی (8)

سخن گفتن

  • چنان شمرده سخن می‌گفتند که شنونده می‌توانست واژگان را بشمارد.
  • از فشرده‌گوترین انسان‌ها بودند؛ امّا در عین ایجاز، تمامی آن‌چه را که می‌خواستند بگویند، بیان می‌کردند. نه زیاده‌گویی داشتند و نه ناقص‌گویی. جمله‌هایشان پی‌درپی بود و میان آن‌ها لحظه‌ای خاموش می‌ماندند تا شنونده، سخنانشان را دریابد و به خاطر بسپارد.
  • شیرین سخن‌ترین و شیواگوترین مردمان بودند و می‌فرمودند: «من فصیح‌ترین عربم؛ و بهشتیان، به زبان محمّد سخن می‌گویند.»
  • جز به ضرورت سخن نمی‌گفتند و می‌فرمودند: «از نشانه‌های دانایی آدمی این است که در مسائل بیهوده، اندک سخن گوید.»
  • پُرگویان را سرزنش می‌کردند و می‌فرمودند: «منفورترین شما در نزد من، پُرگویان‌اند؛ آنانی‌که ]با سخنان خود[ وانمود می‌کنند باهوش‌اند و آن‌هایی که بی‌پروا لب به سخن می‌گشایند.»
  • بریدن ِ سخن ِ دیگران را کاری ناپسند می‌شمردند و می‌فرمودند: «کسی که سخن برادر مسلمانش را قطع کند، همانند کسی است که به صورت او چنگ زده است.»
  • مردمان را از بدگویی باز می‌داشتند و می‌فرمودند: «کسی که در نزدش غیبت دوست دین‌باورش را بکنند و بتواند دوست خود را ]با زبانش[ یاری کند و نکند، خداوند او را در دنیا و آخرت خوار می‌کند.»
  • اگر می‌خواستند هنگام صحبت قَسمی بخورند، می‌فرمودند: «سوگند به کسی که جان ابوالقاسم در دست اوست.»
  • اگر می‌خواستند فرماندهی را به جایی بفرستند، به او می‌گفتند: «سخنانت را کوتاه کن؛ برخی از سخنان ]در تأثیرگذاری، به‌سان[ جادویند.»
  • هنگام حرف زدن، دهان را کاملاً باز نمی‌کردند.
  • زمانی که سخن می‎گفتند، شنوندگان سرشان را پائین می‌انداختند و چنان آرام بودند که گویا پرنده‌ای بر سرشان نشسته است. چون خاموش می‌شدند، آنان حرف می‌زدند.
  • برای دور ساختن افراد از مطلق‌انگاری و مطلق‌گویی‌های بی‌جا، به آن‌ها سفارش می‌کردند: «نشانه‌ی اوج ایمان آدمی آن است که برای تمامی سخنانش استثنایی بیاورد.»
  • به پُرگویان هشدار می‌دادند: «هرکه گفتارش بسیار باشد، اشتباهاتش بسیار شود؛ و کسی که اشتباهاتش زیاد باشد، گناهانش بسیار شود؛ و هرکه گناهانش بسیار باشد، دوزخ برای او شایسته‌تر است!»
  • امانت در گفتار را مهم برمی‌شمردند و می‌فرمودند: «یزدان کسی را یاری کند که چون چیزی از ما بشنود، همان‌گونه ]برای دیگران[ نقل کند.»
  • هنگام حرف زدن، حرکات دست را به کمک می‌گرفتند.
  • هیچ‌گاه با نهایت مرتبه‌ی عقل و فهم خویش، با کسی سخن نگفتند و می‌فرمودند: «ما پیامبران، مأموریم که با مردم به اندازه‌ی عقل و فهم آنان سخن بگوییم.»

پوزش پذیری

  • پوزش پذیری از ویژگی‌های ممتاز انسان بزرگ است و پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- چنین بودند.

فرمودند: «آیا به شما خبر دهم بدترینتان کدام است؟»

گفتند: «آری، ای پیامبر خدا!»

فرمودند: «کسی که از اشتباه درنمی‌گذرد، پوزش را نمی‌پذیرد و از لغزش چشم‌پوشی نمی‌کند.»

  • با همه‌ی تشویق‌هایشان به این‌که اگر کسی کار بدی کرد، حتماً پوزش بخواهد، باز برای حفظ کرامت انسانی دستور می‌فرمودند: «مبادا کاری کنی که ناگزیر باشی پوزش طلبی!»


آفتاب مدینه...

فریاد می‌زدند و دنبال شتر می‌دویدند.

گرد و غباری که کوچه را پُر کرده بود، بر سر و روی بچه‌ها می‌نشست. بچه‌ها از خوش‌حالی فریاد می‌زدند. پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- تو را روی شانه‌اش گذاشته بود و به طرف خانه‌ی فاطمه -سلام‌الله علیها- می‌رفت. با دیدن شتر و شور و شوق بچه‌ها، خنده بر لبانت نشست. سرت را به طرف شتر برگرداندی و دست‌هایت را تکان دادی، انگار می‌خواستی به سوی شتر پَر بکشی. بچه‌ها از کوچه گذشتند، امّا هنوز سر و صدایشان از دور شنیده می‌شد.

پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- به طرف خانه به راه افتاد، امّا نگاه تو هنوز به دنبال بچه‌ها و شتر بود. پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- وارد خانه شد و به اتاق رفت و تو را که هنوز از دیدن شترها سرحال و شاداب بودی به زمین گذاشت. نفسی از سر خشنودی کشیدی و به چهره‌ی پدربزرگ نگاه کردی؛ انگار می‌خواستی چیزی بگویی: «می‌خواهم بر شتری سوار شوم و هرجا که خواستم بروم.»

پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- ایستاد و با مهربانی در چشم‌های تو نگاه کرد. به پدربزرگ خیره شدی؛ می‌دانستی که مهربان است؛ می‌دانستی که پیامبر رحمت است و چه قلب رئوفی دارد. بارها دیده بودی که با غم دیگران، غصّه تار و پود وجودش را فرا می‌گیرد و اشک از چشمانش جاری می‌شود؛ بارها روی خوش و چهره‌ی بشّاش او را در مواجهه با مردم فقیر دیده بودی و حوصله و صبر او را در برخورد با سالمندان. و بارها بازی‌ او را با بچه‌های مدینه شاهد بودی.

پس او که این‌گونه بود، چگونه می‌توانست تو را ناراحت ببیند!؟ تو که دوست‌داشتنی‌ترین انسان برایش بودی؛ تو که نور چشمش و فرزند نور چشمش بودی و پاره‌ی تن او.

می‌دانستی که هرطور باشد پدربزرگ برایت شتری فراهم می‌کند. پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- خندید و با آغوش گشاده، خواسته‌ات را پذیرفت. نشست و دست را دور گردنت حلقه کرد، صورتت را بوسید و فرمود: «اگر من شترت باشم چه!؟»

با ناباوری سرت را تکان دادی و گفتی: «خوب است!»

پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- روی زانوهایش ایستاد، بعد خم شد و دست‌هایش را به زمین گذاشت و فرمود: «سوار شو!»

با خوش‌حالی بلند شدی، دست کوچکت را به سختی به پشت پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- بند کردی، پایت را بلند کردی و بر پشت پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- گذاشتی. پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- کمرش را پائین‌تر آورد تا راحت‌تر سوار شوی! سوار شدی و دستت را دور گردن پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- حلقه کردی! پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- خود را تکان داد و تو را جابه‌جا کرد و دور اتاق چرخاند. صدای خنده‌ی بلندت در اتاق پیچید و پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- گه‌گاه برمی‌گشت و با لذت به تو نگاه می‌کرد.

پس از آن‌که چند دور این سوی و آن سوی اتاق رفتید، گفتی: «شتران عَف عَف می‌کنند، امّا شتر من!» که پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- خندید و صدایش را بلند کرد. و تو از ته دل خندیدی...

روزهای درازی گذشت و زمان بی‌رحمانه ما را از تو دور نگه داشت. و حالا که آمدیم، تو نیستی و کوچه نیست و این سنگ‌ها که پیدا نیست از کجا آمده‌اند، عاجزانه می‌کوشند عطر خاک کوچه‌ی بنی‌هاشم را در خود پنهان کنند.

سنگ‌هایی که در تکاپوی آنند که صدای دلنشین کودکی‌ات را خاموش کنند.

خنده‌های کودکی‌ات را حاشا کنند.

امّا می‌دانم؛ می‌دانم که آن‌ها را یارای آن نیست که این همه شکوه را در خود نگه دارند؛ زیرا کوچه‌ی بنی‌هاشم، کوچه‌ی کودکی‌هایت آفتابی است و صدای تو در گوش آیندگان طنین‌انداز است و شوق کودکانه‌ است که در جای‌جای این حوالی پیچیده است.

و دل‌هامان سرگردان میان روضه و بقیع، عطر خنده‌های تو را تمنا دارد.

یا امام حسن -علیه‌السلام-!


پ.ن۱:

رضای حق به رضای رضا شود حاصل                دلا رضای رضا جو، ز غیر او بگسل

پ.ن۲: صفَر هم با همه‌ی نحسیش، انگار داره تموم می‌شه.



اسرار مناسک حج (7)

طواف

وقتی زائر، طواف را بی‌آن‌که سرّ آن را بداند و تنها به خاطر اطاعت فرمان خدا و انجام تکلیف الهی و با باورداشت نسبت به حکمت آسمانی آن انجام می‌دهد، روح تعبّد تقویت می‌شود.

می‌توان چنین برداشت کرد که هدف از وجوب طواف، هماهنگ ساختن حرکت اختیاری انسان بر گِرد کعبه یا حرکت اتم بر گِرد محور خویش با حرکت فرشتگان بر گِرد بیت‌المعمور است.

«و تری الملائکة حافین من حول العرش یسبحون بحمد ربّهم»

«فرشتگان را می‌بینی که بر گِرد عرش خدا حلقه زده‌اند و پروردگار خود را حمد می‌کنند»

زمر، ۷۵

کعبه برابر با بیت‌المعمور در آسمان‌ها و عرش الهی است و بیت‌المعمور چهار ضلعی است، چون کلمات بنیادی دین چهار جمله است:

سبحان الله، نفی هرگونه نقص و کاستی از ذات خداوند

و الحمدلله، انتساب همه‌ی ستایش‌ها به خداوند که او همه‌ی صفات جمال را در خود دارد.

و لا اله الّا الله، نفی هر معبود در مرحله‌ی توحید نظری است.

و الله اکبر، بنیان توحید عملی است که گوینده هیچ چیز را از او بزرگتر نمی‌داند.

طواف، شاه‌بیت پُر طراوت و دل‌نواز غزل شیوا و شکوهنده‌ی حج است. طواف تنها منسکی است از مناسک حج که به همراه نمازش باید با طهارت انجام گیرد. شرط هیچ‌یک از اعمال حج، آن نیست که حاجی با وضو باشد؛ یا اگر غسلی بر او واجب است، غسل کرده باشد.

طواف دور خانه‌ی خدا، هم‌سان و هم‌وزن نماز است... آری! نماز، همان طواف است که به صورت ساکن و روی به خانه انجام ‌می‌شود، و طواف همان نماز است که به صورت متحرک و به دور خانه انجام می‌شود.

در تشبیه عبادت‌های مختلف به اعضای بدن، می‌توان نماز را به «قلب» تشبیه کرد که اثری نیرومند بر حیات انسان دارد و حج را به «عقل». یکی حافظ حیات است، دیگری جهت‌دهنده به حرکت.

تو اینک همچون فرشتگانی هستی که بر گرد عرض الهی طواف می‌کنند. گمان مکن که مقصود، طواف جسم و بدنت در اطراف «خانه» است؛ بلکه مقصود طواف قلبت به ذکر «صاحب خانه» است. هیچ ذکری را جز به نام او آغاز مکن و به پایان مبر، همان‌گونه که طواف را به خانه آغاز می‌کنی و به خانه پایان می‌بری. و بدان که طواف اساسی، طواف قلب است به پیشگاه الهی، و «خانه» مثال ظاهری است در این عالم ملک برای  حضرت ربوبی که به چشم ظاهر دیده نمی‌شود.

امام سجاد -علیه‌السلام- فرمودند:

هرگاه در مطاف قرار گرفتی، پیش از آن‌که جسمت طواف ِ کعبه کُند، دلت صاحب خانه را یاد کند.

طواف بایستی میان کعبه و مقام ابراهیم باشد؛ کعبه مظهر توحید و مقام ابراهیم مظهر ولایت. پس طواف انسان باید میان مرز توحید و ولایت قرار گیرد و طواف بی‌ولایت و یا بدون توحید، طواف نیست! گردش بر دور سنگ است نه طواف بر گِرد کعبه.

طواف، دگرگون‌سازی محور چرخش زندگی ماست...

هنگام طواف می‌بایست شانه‌ی چپ از کعبه برنگردد. قلب انسان نیز در جانب چپ اوست و طواف از جانب چپ، نشان تسلیم دل به معبود است.

محدوده طواف و نقطه آغاز

طواف از حجرالاسود آغاز می‌شود. به تعبیر روایات، حجرالاسود رمزی از مصافحه و پیمان‌بستن با خدا برای پای‌بندی به عبودیت است.

استلام حَجر نیز یک میثاق قلبی است که جایگاه آن دل‌های حاجیان است.

عادت مردم بر این است که با دست راست پیمان می‌بندند. به بیان مجازی، حجرالاسود هم دست الهی است (یمین الله).

قلب معنویت در «حِجر» می‌زند و از آن‌جا به بیت جریان می‌یابد. کعبه، خود قلب تپنده‌ی مسجد می‌شود و مسجد، قلب شهر مقدس مکه است که خون معنویت و تقدّس به عروقش می‌رساند و شهر مکه، محدوده‌ی حرم را اشراب می‌کند واز این مرکز مطهّر و منوّر است که سراسر گیتی از شراب ناب توحید سرمست می‌گردند.

نماز طواف

«وَ اتّخِذوا مِن مقام ِ ابراهیمَ مُصلّیً»

جایگاه نماز طواف را مقام ابراهیم قرار دهید

بقره، ۱۲۵

طواف‌کننده چون به واسطه‌ی طواف به مقام عبودیت می‌رسد، باید نماز شکر به‌جای آورد. و چون به واسطه‌ی رسیدن به مقام بندگی و تذلل، معراج برای او واجب می‌شود، باید به ناز بایستند؛ زیرا معراج مؤمن همان نماز است.


پ.ن۱: در این‌که پس از طواف، باید نماز را در پشت «مقام ابراهیم» خواند، نکته‌های مهمی است:

  • نخست آن‌که نماز به طور کلّی بارزترین نمود عبوددیت و خضوع در پیشگاه خداست و پس از طواف، آن عمل عبادی را به کمال می‌رساند.
  • دیگر آن‌که پیوند این نماز به مقام ابراهیم، توجه دادن به نقشی است که حضرت ابراهیم -علیه‌السلام- به همراهی پسرش اسماعیل -علیه‌السلام- نسبت به حج داشتند، و نیز آگاهی از سیره‌ی این پیامبر بزرگ و عبادت خالصانه‌ی وی و شخصیت معنوی‌اش که او را به قلّه‌ی اخلاص و توحید رسانید.

ادامه دارد...



پیامبر دوست‌داشتنی (7)

مجلس

  • هرگاه با مردم می‌نشستند، در موضوع صحبت‌شان مشارکت می‌کردند. اگر درباره‌ی جهان واپسین یا این جهان سخن می‌گفتند، با آنان هم‌سخن می‌شدند. اگر درباره‌ی غذا یا نوشیدنی حرف می‌زدند، با فروتنی و صمیمیت در صحبت‌شان شرکت می‌کردند.
  • گاه در حضور حضرت شعر می‌خواندند و چیزهایی از دوران جاهلیت نقل می‌کردند و می‌خندیدند، و ایشان هم لبخند می‌زدند. اگر سخن حرامی نمی‌گفتند یا عمل حرامی انجام نمی‌دادند، مانع آنان نمی‌شدند.

تنها در مسجد نشسته بودند. مردی وارد مسجد شد. حضرت به خاطر او خود را جابه‌جا کردن و فرمودند: «حقّ مسلمان بر مسلمان آن است که چون خواست بنشیند، دوستش برایش جای باز کند ]اگرچه جای وسیع باشد[؛ زیرا این کار نشان‌دهنده‌ی احترام و محبت او به دوست خویش است.»

  • از همه می‌خواستند از تشریفاتی که دیگران را به رنج می‌افکند و سودی واقعی برای آن‌ها ندارد، دست بردارند:

ای اباذر! کسی که دوست داشته باشد دیگران برایش ایستاده صف بکشند، جای خویش را در دوزخ مهیا کرده است.

  • می‎فرمودند: «سخنانی که در مجالس رد و بدل می‎شود امانت است، مگر سه مجلس:

۱- مجلسی که در آن تصمیم به ریختن ]ناحق[ خون کسی گرفته شود؛

۲- مجلسی که در آن تصمیم به تجاوز گرفته شود؛

۳- نشستی که در آن تصمیم به حلال شمردن ]و تصرف عدوانی[ مال دیگری گرفته شود.»

  • تا چراغ روشن نمی‌کردند، در جای تاریک نمی‌نشستند.

آداب خوردن

  • پیش از خوردن، دستشان را می‎شستند یا وضو می‌گرفتند و می‌فرمودند: «خجسته‌گی و برکت غذا، در وضوی پیش و پس از خوردن غذاست.»
  • برای دوری از گردن فرازی، روی زمین می‎نشستند و غذا می‎خوردند. هنگام خوردن، بر چیزی تکیه نمی‌زدند و می‎فرمودند: «تکیه داده غذا نمی‌خورم.»
  • اگر به هر دلیلی نمی‌خواستند غذایی را بخورند، از آن عیب‌جویی نمی‌کردند.
  • حتی‌الامکان تنها غذا نمی‌خوردند و می‌فرمودند: «برای خوردن دور هم جمع شوید. خجسته‌گی و برکت در این کار است.»
  • خوردن را با نام آفریدگار آغاز می‌کردند و با ستایش آن را به پایان می‌بُردند.
  • هنگام خوردن غذا، از آن قسمت غذا که جلوی خودشان بود می‌خوردند؛ امّا وقتی خرما می‌خوردند، آن را از جاهای مختلف ظرف برمی‎داشتند.
  • خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها را فوت نمی‌کردند.
  • می‌فرمودند: «ما گروهی هستیم که تا گرسنه نشویم نمی‌خوریم، و چون می‌خوریم ]کاملاً[ سیر نمی‌شویم ]بلکه چند لقمه پیش از سیر شدن کامل، از خوردن دست می‌کشیم که برای تندرستی مفید است[
  • اگر با دیگران غذا می‌خوردند، اول از همه شروع می‌کردند ]و برای این‌که دیگران خجالت نکشند[ و آخرین کسی بودند که از خوردن دست می‌کشیدند.
  • می‌فرمودند: «دل‌هایتان را با زیاد خوردن و زیاد نوشیدن نمیرانید؛ دل‌ها همانند کشتزاران‌اند که هرگان آب بسیار شود، می‌میرند.»
  • دیگران را از نگاه کردن به لقمه‌ی دیگران در سر سفره باز می‌داشتند.
  • شب‌ها پس از نماز عشاء شام میل می‌کردند و می‌فرمودند: «شام خوردن را ترک نکنید؛ زیرا ترک آن باعث خرابی ]=بیماری[ بدن می‌شود.»
  • محبوب‌ترین غذا برایشان غذایی بود که افراد بسیاری بر سر سفره بنشینند.
  • غذای داغ نمی‎خوردند و می‎‌فرمودند: «بی‌برکت است. آفریدگار آتش به ما نمی‎خورانَد؛ پس بگذارید سرد شود.»
  • اگر جایی مهمان بودند، برای صاحب غذا دعا می‎کردند و دیگران را نیز تشویق می‎فرمودند تا سکه‌ی سپاس‌گزاری از دیگران در اجتماع رونق گیرد.
  • پس از خوردن، دست‌هایشان را می‎شستند و زیان‌های نَشُستن دستی را که با آن غذا خورده‌اند یادآوری می‌کردند.


تذکر

روبروی جمره عقبه، گوشه‌ای دور از جمعیت ایستاده و دستش را به سرش گرفته است. از حالت چهره‌اش پیداست که درد می‌کشد؛ احتمالاً سنگی به سرش خورده است اما لبخند هم بر لب دارد. از این کارش تعجب می‌کنم و علتش را نمی‌فهمم. جلو می‌روم و می‌پرسم: «چه اتفاقی افتاده است؟»

با خنده می‌گوید: «این آخرین رمی من بود. قبلاً بعضی از همسفران و دوستانم گفته بودند که سنگی به سر و صورتشان خورده است، و حالا موقع سنگ زدن نمی‌دانم چطور شد به ذهنم گذشت که من حتماً گناهی ندارم که سنگی به من نخورده است. داشتم به این مسئله فکر می‌کردم و در این خیال خوش بودم که ناگهان چیزی محکم خورد به فرق سرم! به پشت سرم نگاه کردم، دیدم یک حاجی بلند قامت پشت سرم ایستاده و در حال رمی، آرنجش خورده به سرم!

ضربه به حدّی محکم بود که اندازه‌ی اصابت چند سنگ درد داشت. حالا داشتم به این مسئله فکر می‌کردم و خنده‌ام گرفت از این‌که خداوند چه زود و چه به موقع، خطای مرا به من یادآوری کرد.

راستش از این یادآوری، به دو نکته پی بُردم: اول این‌که هرکسی سنگی به او می‌خورد، لزوماً آدم بدی نیست و انسان نباید سوءظن به افراد داشته باشد؛ و دوم آن‌که به خودمان مغرور نشویم و عیوب و گناهان خودمان را فراموش نکنیم.»

حسن بصری گفت: شبی وقت سحر به مسجدالحرام رفتم تا طواف کنم. جوانی را دیدم که روی بر خاک نهاده و می‌گفت:

یا ذا المعالی علیک معتمدی طوبی لعبد تکون مولاه

طوبی لمن کان خائفاً و جلا یشکوا الی ذی الجلال بلواه

فما به علة و لاسقم اکثر من حبّه لمولاه

ناگهان هاتفی آواز داد که:

لبیک لبیک، انت فی کنفی فکل ما قلت قد سمعناه

صوتک تشتاقه ملائکتی عذرک اللیل قد قبلناه

از خوشی این کلمات بی‌هوش شدم. چون صبح شد، به هوش آمدم. نگاه کردم، دیدم آن جوان جگرگوشه‌ی مصطفی -صلی‌الله علیه و آله- و نور دیده‌ی علی مرتضی -علیه‌السلام-، حسین -علیه‌السلام- بود.

دانستم که این چنین کرامت جز چنین بزرگواری را نبوَد، گفتم: «یابن رسول الله! با شفاعت جدّت این خوف و تضرّع چیست؟»

فرمود: «تا این آیه را خوانده‌ام «فاذا نفخ فی الصور فلا أنساب بینهم...(مؤمنون، ۱۰۱)» که در قیامت از نسب نخواهند پرسید، صبر و قرار از من رفته است!»


پ.ن ۱: یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود!

پ.ن ۲: این (+) رو امروز از مراسم تشییع و خاک‌سپاری شهدای گمنام در دانشگاه علم و صنعت گرفتم.



اسرار مناسک حج (6)

رمی جمرات

بنده‌ای که به مقام قرب رسیده است، از آن‌چه بیم‌ناک است، و آن‌چه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوت‌هاست؛ طاغوت درون، یعنی نفس امّاره و طاغوت برون، شیاطین جنّی و شیاطین انسی.

پس چون وارد منا می‌شود، اوّلین عملی که باید انجام دهد، رمی جمره عقبه است که شاید اشاره به طاغوت بزرگ، یعنی نفس امّاره باشد. حاجیان در آن روزها که در وادی منا، رحل اقامت افکنده‌اند باید رمی جمرات سه‌گانه کنند.

تمرینی زیبا برای تلقین روح جهاد با دشمن... جمرات ثلاث، الگوهای پلیدی و ناپاکی‌اند.

این سنگ‌پرانی بی‌معنا، آماده‌سازی نمونه‌وار بشر، برای نبردهای سهمگین و همیشه مکرر و روزانه در عرصه‌ی زندگی است.

ذبح قربانی

«اذ قرّبا قربانا فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الآخر»

«هنگامی‌که هر کدام (هابیل و قابیل) عملی برای تقرّب (به پروردگار) انجام دادند، امّا از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد.»

مائده/۲۷

قربانی سنتی است که تنها از تقوا پیشگان پذیرفته می‌شود و عاملی برای تقرّب انسان به خداوند است.

در منای قرب، یاران جـــان اگر قربان کنند

جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش

قربانی در منا، زنده کردن خاطره‌ی بزرگ حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل -علیهماالسلام- نیز هست. بنابراین این عمل ِ آخر در حال احرام، علاوه بر این تجدید خاطره، به حاجی تعلیم فدا کردن مال در راه خدا را می‌دهد... قرآن نیز فرموده است که از قربانی شما، گوشت و خونی به خدا نمی‌رسد، بلکه تقوای شما به خدا می‌رسد (حج/۳۷)

فدائی که برای خودش و برای خلق خدا سود مادی نیز در بردارد:

«فکلوا منها و اطعموا الباس الفقیر»

حج/۲۸

رهاورد قربانی، نیکی و احسان به فقیران است.

قربانی کردن حیوانات، اشاره به قربانی و ذبح حیوانیت انسان دارد. یعنی، به او می‌آموزد که برای رسیدن به کمال انسانی، نفس حیوانی خویش را در همین‌جا بکُشد.

در فقه نیز مسأله‌ای مطرح است که اگر حاجی قربانی نداشته باشد، باید ده روز روزه بگیرد. خود این اشاره است به این‌که اگر قدرت محو کردن جنبه‌ی حیوانیت خود را ندارد، پس دست کم با روزه گرفتن، مقام حیوانی را تضعیف و ناتوان کنید.

حَلق یا تقصیر

تراشیدن سر یا اصلاح سر و صورت (در عُمره، مقداری از موی سر و صورت را کوتاه، و یا ناخن می‌گیری...)؛ یعنی تراشیدن باقی‌مانده‌ی کدورت‌ها، رذالت‌ها و اصلاح دل از زنگار منیّت‌ها و خودیّت‌ها.

تقصیر توجه از لذات روحی به سوی لذات جسمی و توجه از وحدت به کثرت است.

تقصیر، تحلیل بعد از تحریم است؛ به این معنا که آن‌چه قبل از احرام برای مُحرم حلال نبود، اینک حلال شده است. ولی هنوز کاملاً «مُحِل» نشده‌ای! «عطر» و «زناشوئی» هم‌چنان بر تو حرام‌ست...

ادامه دارد...


پ.ن: حرمت‌ها بعد از عمل «تقصیر» در سه نوع اَعمال زیر، بدین شرح است:

عمره تمتع: بعد از عمل تقصیر همه‌ی محرمات احرام به جز تراشیدن سر بر مُحرم حلال می‌شود.

حج تمتع: پس از حلق یا تقصیر، تمام آن‌چه بر مُحرم (به واسطه‌ی احرام) بر وی حرام بوده، به جز «عطر» و «زناشویی» (و صید) حلال می‌گردد.

عمره مفرده: بعد از تقصیر همه‌ی محرمات بر مُحرم حلال می‌شود مگر زن.



در کنار کعبه

می‌روم آن‌جا که یــــــــــــار خویش را پیدا کنم            دیده را از نور روی مـــــــــــــــــــاه او بینا کنم

می‌روم آن‌جا که ردّ پــــــــــــــــای مولا را مگر            در کنار زمزم و رُکن و حَجَــــــــــــــــر پیدا کنم

می‌روم آن‌جا کـه دور از هرکس و ناکس، دمی            پیش او بنشینم و با حضرتش نجــــــــــوا کنم

می‌روم آن‌جا که شاید از عنایات خـــــــــــــدا              گفتگو با یوسف گم‌گمشته‌ی زهـــرا(س) کنم

می‌روم آن‌جا که تا شاید به ماء عذب وَصـــــل            آتش سوزنده‌ی هجــــــــــــــــران او اطفا کنم

می‌روم آن‌جا که تا شــــــــاید به هنگام طواف            او طواف کعبــــــــــــه و من طوف آن مولا کنم

می‌روم آن‌جا که با دیــــــــــــــــدار روی ماه او            عقده‌های قلب پُـــــــــــــر اندوه خود را وا کنم

می‌روم آن‌جا که از هر ظلمتی گردم رهـــــــا            وز فروغ شمس رویش سینه را سینـــــــا کنم

می‌روم آن‌جا که گــــر بیرون شود از کَتم غیب            هم‌چو عیســـــی(ع) اقتدا بر آن شه والا کنم

می‌روم آن‌جا به امّیدی که چون اصحـــــاب او            بعد از این دیگر به زیر خیمه‌اش مــــــــــأوا کنم

بعد از آن مپسند -یا رب- با دو صد اندوه و غـم            باز هم از دوری او دیده را دریــــــــــــــــــا کنم

در قبـــــــــال نعمت عشقش نظیر «ملتجی»            عاجزم از آن که شکر ایـــــــــــــــــزد یکتا کنم

علی‌اصغر یونسیان