تبليغاتX
سُـــــــــــــکر






جز تو ما را هوای دیگر نیست...

قال امیرالؤمنین -علیه‌السلام-:

انّ لله -تعالی- شراباً لأولیائه؛

اِذا شَرَبوا، سَکروا؛

و اِذا سَکروا، طَرَبوا؛

و اِذا طَرَبوا، طابوا؛

و اِذا طابوا، ذابوا؛

و اِذا ذابوا، خَلَصوا؛

و اِذا خَلصوا، طَلَبوا؛

و اِذا طَلَبوا، وَجَدوا؛

و اِذا وَجَدوا، وَصَلوا؛

و اِذا وَصَلوا، اتّصَلوا؛

و اَذا اتّصَلوا، لافرق بینهم و بین حبیبهم...


ادامه مطلب


دفاع از حریم تشیّع

مرحوم سید شرف‌الدین از علمای بزرگ شیعه، هنگامی‌که در زمان عبدالعزیز آل سعود به زیارت خانه‌ی خدا مشرف شد، از جمله علمایی بود که به کاخ پادشاه دعوت شده بود که طبق معمول در عید قربان به او تبریک بگویند. زمانی‌که نوبت به وی رسید و دست شاه را گرفت، هدیه‌ای به او داد که هدیه‌اش عبارت بود از یک قرآن که در جلدی پوستین نگه داشته شده بود.

ملک، هدیه را گرفت و بوسید و به عنوان احترام و تعظیم، بر پیشانی خود گذاشت. سید شرف‌الدین ناگهان گفت: «ای پادشاه! چگونه این جلد را می‌بوسی و تعظیم می‌کنی، در حالی‌که چیزی جز پوست یک بز نیست!؟»

ملک گفت: «غرض من قرآنی است که در داخل این جلد قرار دارد، نه خود جلد!»

آقای شرف‌الدین فوراً گفت: «احسنت، ای پادشاه! ما هم وقتی پنجره یا درب اتاق پیامبر -صلی‌الله علیه و آله- را می‌بوسیم، می‌دانیم که آهن هیچ کاری نمی‌تواند بکند؛ ولی غرض ما آن کسی است که ماورای این آهن‌ها و چوب‌ها قرار دارد. ما می‌خواهیم رسول الله -صلی‌الله علیه و آله- را تعظیم و احترام کنیم، همان‌گونه که شما با بوسه زدن بر پوست بز، می‌خواستی قرآنی را تعظیم نمایی که در جوف آن پوست قرار دارد.»

حاضران تکبیر گفتند و او را تصدیق نمودند. آن‌جا بود که ملک ناچار شد اجازه دهد حجّاج با آثار رسول خدا -صلی‌الله علیه و آله- تبرّک جویند، ولی آن‌که پس از او آمد، به قانون گذشته‌ی‌شان بازگشت!

آنگاه هدایت شدم، ص۹۳


امام صادق -علیه‌السلام- فرمودند:

ای زید، خود را با اخلاق ایشان تطبیق داده، رفتاری خوب با آنان داشته باشید، در مساجد آن‌ها نماز بگزارید، بیمارانشان را عیادت کنید، در تشییع جنازه‌ی آنان حاضر شوید، و اگر بتوانید امام جماعت یا مؤذن آنان باشید؛ چنین کنید، زیرا اگر چنین رفتار کنید گویند:

این‌ها جعفری (و پیروان جعفر ابن محمد -صلی‌الله علیه و آله-)اند. خداوند جعفر را رحمت کند؛ چه خوب یاران خود را تربیت کرده است است!

و اگر چنین رفتار نکنید، گویند:

این‌ها جعفری هستند. خداوند با جعفر چنان کند؛ یارانش را چه بد تربیت کرده است!

من لا یحضره الفقیه، ۳۸۳/۱



نتیجه‌ی تکبّر

عمرو ابن شیبه می‌گوید:

من بین صفا و مروه مردی را دیدم که سوار بر اسبی شده و اطراف او را غلامانی گرفته‌اند و مردم را کنار می‌زنند تا او سعی بین صفا و مروه را انجام دهد.

مدت‌ها از این واقعه گذشت و من به شهر بغداد رفتم. در یکی از روزهای اقامتم در بغداد، بر روی پُل معروف شهر راه می‌رفتم که مردی را دیدم که لباس‌های مندرس پوشیده، و پابرهنه است و موهای بلندی دارد. به او نگاه کردم و در صورت او خیره شدم. او به من گفت: «چرا به من نگاه می‌کنی؟» گفتم: «تو را شبیه مردی دیدم که در مکّه بین صفا و مروه او را دیده بودم که با تفاخر و سوار بر مرکب حرکت می‌کرد و...» آن شخص ژولیده گفت: «من همان مردی هستم که در مکّه او را دیده‌ای!» گفتم: «چرا به این وضع در آمدی!؟» گفت: «در آن‌جا که همه‌ی مردم در برابر خدا متواضع‌اند، من تکبّر ورزیدم و تفاخر کردم. در این‌جا که مردم رفعت مقام دارند (و هرکسی برای خود شخصیت و شغل و زندگی آبرومندی دارد) خداوند مرا ذلیل کرد و بر زمین زد.»

محجة البیضاء، ج۶، ص۲۲۸


امام صادق -علیه‌السلام- فرمودند:

جعل السعی بین الصفا و المروة مذلّة للجبّارین

سعی میان صفا و مروه، برای شکستن غرور متکبران واجب شده است.

(تا دوش‌به‌دوش دیگران، غرور خود را پای‌مال کنند.)



تذکر

روبروی جمره عقبه، گوشه‌ای دور از جمعیت ایستاده و دستش را به سرش گرفته است. از حالت چهره‌اش پیداست که درد می‌کشد؛ احتمالاً سنگی به سرش خورده است اما لبخند هم بر لب دارد. از این کارش تعجب می‌کنم و علتش را نمی‌فهمم. جلو می‌روم و می‌پرسم: «چه اتفاقی افتاده است؟»

با خنده می‌گوید: «این آخرین رمی من بود. قبلاً بعضی از همسفران و دوستانم گفته بودند که سنگی به سر و صورتشان خورده است، و حالا موقع سنگ زدن نمی‌دانم چطور شد به ذهنم گذشت که من حتماً گناهی ندارم که سنگی به من نخورده است. داشتم به این مسئله فکر می‌کردم و در این خیال خوش بودم که ناگهان چیزی محکم خورد به فرق سرم! به پشت سرم نگاه کردم، دیدم یک حاجی بلند قامت پشت سرم ایستاده و در حال رمی، آرنجش خورده به سرم!

ضربه به حدّی محکم بود که اندازه‌ی اصابت چند سنگ درد داشت. حالا داشتم به این مسئله فکر می‌کردم و خنده‌ام گرفت از این‌که خداوند چه زود و چه به موقع، خطای مرا به من یادآوری کرد.

راستش از این یادآوری، به دو نکته پی بُردم: اول این‌که هرکسی سنگی به او می‌خورد، لزوماً آدم بدی نیست و انسان نباید سوءظن به افراد داشته باشد؛ و دوم آن‌که به خودمان مغرور نشویم و عیوب و گناهان خودمان را فراموش نکنیم.»

حسن بصری گفت: شبی وقت سحر به مسجدالحرام رفتم تا طواف کنم. جوانی را دیدم که روی بر خاک نهاده و می‌گفت:

یا ذا المعالی علیک معتمدی طوبی لعبد تکون مولاه

طوبی لمن کان خائفاً و جلا یشکوا الی ذی الجلال بلواه

فما به علة و لاسقم اکثر من حبّه لمولاه

ناگهان هاتفی آواز داد که:

لبیک لبیک، انت فی کنفی فکل ما قلت قد سمعناه

صوتک تشتاقه ملائکتی عذرک اللیل قد قبلناه

از خوشی این کلمات بی‌هوش شدم. چون صبح شد، به هوش آمدم. نگاه کردم، دیدم آن جوان جگرگوشه‌ی مصطفی -صلی‌الله علیه و آله- و نور دیده‌ی علی مرتضی -علیه‌السلام-، حسین -علیه‌السلام- بود.

دانستم که این چنین کرامت جز چنین بزرگواری را نبوَد، گفتم: «یابن رسول الله! با شفاعت جدّت این خوف و تضرّع چیست؟»

فرمود: «تا این آیه را خوانده‌ام «فاذا نفخ فی الصور فلا أنساب بینهم...(مؤمنون، ۱۰۱)» که در قیامت از نسب نخواهند پرسید، صبر و قرار از من رفته است!»


پ.ن ۱: یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود!

پ.ن ۲: این (+) رو امروز از مراسم تشییع و خاک‌سپاری شهدای گمنام در دانشگاه علم و صنعت گرفتم.



حاجی حقیقی

در زمان‌های گذشته، شخصی از اصفهان، با وسائل زمان خود با شتر و کشتی و... برای انجام مراسم حجّ به مکّه رفت. در سرزمین منا -که مشغول اعمال آن‌جا بود- شبی در عالم خواب دید دو فرشته از طرف خدا فرود آمده‌اند و بر فراز جمعیت قرار گرفته‌اند. بعضی را می‌بینند، به او اشاره کرده و می‌گویند: «هذا حاجّ؛ این شخص حاجی است» (یعنی حجّش مورد قبول است) و بعضی را می‌بینند و به او اشاره کرده و می‌گویند: «هذا لیس بحاج؛ این شخص حاجی نیست». تا این‌که آن دو فرشته به بالای سر خودش رسیدند و گفتند: «هذا لیس بحاج؛ این شخص حاجی نیست»

آن مرد اصفهانی، هنگامی‌که بیدار شد، بسیار مضطرب گردید و در فکر فرو رفت که چه چیز باعث پذیرفته نشدن حجّش شده است. سرانجام به این نتیجه رسید که خمس و زکات اموالش را شاید به طور کامل نداده است. نامه‌ای به فرزندانش نوشت که من امسال در مکّه می‌مانم، شما همه‌ی اموال مرا دقیقاً به حساب بیاورید و وجوهات آن‌ها را بپردازید. نامه به آنان رسید و دستور پدر را اجرا کردند.

سال آینده، آن مرد اصفهانی در مراسم حج شرکت نمود و در سرزمین منا باز همان شب در عالم خواب دید دو فرشته بر فراز جمعیت حاجیان آمدند و اشاره به افراد می‌کردند، به بعضی می‌گفتند: «هذا حاجّ؛ این حاجی است» و به بعضی می‌گفتند «هذا لیس بحاج؛ این حاجی نیست» و وقتی که به آن مرد اصفهانی رسیدند، به او اشاره کرده و گفتند: «هذا لیس بحاجّ؛ این حاجی نیست.»

بار دیگر آن مرد اصفهانی شدیداً پریشان و نگران گردید و در فکر فرو رفت که آخر من چه کرده‌ام که حجّ من قبول نمی‌شود. در فکر خود به این نتیجه رسید که در اصفهان همسایه‌ی مستضعفی داشتم که دارای خانه‌ی کوچکی بود و من می‌خواستم خانه‌ی دو طبقه (و یا سه طبقه) بسازم. همسایه‌ام نزد من آمده بود و خواهش می‌کرد که ساختمان را زیاد بالا نبَرید تا خانه‌ی کوچک ما تاریک نگردد و جلوی نور خورشید را نگیرد؛ ولی من به خواهش او اعتنا نکردم و خانه‌ام را در دو طبقه یا سه طبقه بنا نمودم؛ شاید راز عدم قبولی حجّ من همین باشد.

مرد اصفهانی نامه‌ای برای بستگانش نوشت که من امسال نیز در مکّه می‌مانم و شما فلان همسایه را ببینید یا خانه‌اش را بفروشد و اگر نمی‌فروشد، دو طبقه خانه‌ی مرا خراب کنید تا خانه‌ی همسایه در تاریکی قرار نگیرد.

بستگان او پس از دریافت نامه جریان را به همسایه گفتند. همسایه به فروش خانه حاضر نشد، به ناچار طبقه‌ی بالای خانه‌ی مرد اصفهانی را طبق دستور او خراب کردند و در نتیجه همسایه‌ی او شادمان گردید.

موسم حج فرا رسید. این بار نیز همان شب، آن مرد اصفهانی در سرزمین منا در خواب دید دو فرشته بر فراز جمعیت آمدند و با اشاره به بعضی می‌گفتند: هذا حاجّ و به بعضی می‌گفتند: هذا لیس بحاجّ. وقتی که آن دو فرشته به آن مرد اصفهانی رسیدند، چندین بار گفتند: «هذا حاجّ، هذا حاجّ، هذا حاجّ

محمدی اشتهاردی، حکایت‌های شنیدنی، ص ۴۵ و ۴۸


 قال الباقر -علیه‌السلام-:

ما اقلّ الحجیج و اکثر الضجیج

چه قدر حاجی‌ها]ی واقعی[ کم‌اند، و ناله و گریه بسیار است.



توسل به حضرت سیدالشهدا -علیه‌السلام-

شخصی به نام میرزا علی یزدی -که از ارادتمندان خاندان عترت بود- نقل می‌کند:

پدرم سخت مریض شد و به ما امر کرد که او را به مسجد ببریم.

گفتیم: «برای شما بد است، چون تجّار و اشراف به عیادت شما می‌آیند و در مسجد مناسب نیست». گفت: «می‌خواهم در خانه‌ی خدا بمیرم» و علاقه‌ی شدیدی به مسجد داشت. ناچار او را به مسجد بردیم تا شبی که خیلی مرضش شدید شد، او را به منزل بردیم و برای ما یقین شد که تا فردا صبح خواهد مُرد.

هنگام سحر شد، ناگاه من و برادرم را صدا زد. نزدش رفتیم؛ دیدیم عرق بسیاری کرده است. به ما گفت: «آسوده باشید و بروید بخوابید و بدانید که من نمی‌میرم و از این مرض خوب می‌شوم.» ما حیران و سرگردان شدیم. دیگر اثری از مرض در او نبود، ولی ما نپرسیدیم که چگونه خوب شده است و این برای ما معمایی باقی ماند.

موسم حج نزدیک شد. به تصفیه حساب و اصلاح کارهایش پرداخت و مقدمات و لوازم سفر حج را تدارک دید تا این‌که با نخستین قافله حرکت کرد. به بدرقه‌اش رفتیم و شب را با او بودیم.

در آن شب به ما گفت:

از من نپرسیدید که چرا نمُردم و خوب شدم؟ اینک به شما خبر می‌دهم که آن شب مرگ من رسیده بود و من در حالت سکرات مرگ بودم، پس در آن حال خود را در محله‌ی یهودی‌ها دیدم و از بوی گند و هول ِ منظره‌ی آن‌ها سخت ناراحت شدم و دانستم که تا مُردم جزو آن‌ها خواهم بود.

پس در آن حال به پروردگار خود نالیدم. ندایی شنیدم که می‌گفت: «این‌جا محلّ ترک‌کنندگان حج است.» گفتم: «پس چه شد توسّلات و خدمات من نسبت به حضرت سیدالشهداء -علیه‌السلام-» ناگاه آن منظره‌ی هول‌انگیز به منظره‌ی فرح‌بخش مبدّل شد و به من گفتند: «تمام خدمات تو پذیرفته است و به شفاعت آن حضرت، ده سال بر عمر تو افزوده شد و تأخیر در مرگت افتاد تا حجّ واجب را به‌جای آوری» و می‌بینید که اینک عازم حج هستم.

پدرم ده سال بعد در همان روزها از دنیا رفت در حالی‌که حجّ واجب خود را به جای آورده بود.

داستان‌های شگفت، ص۱۳۳


از پیامبر اکرم -صلی‌الله علیه و آله- روایت شده که فرمودند:

کسی که حجّ واجب خود را بدون این‌که مرضی بازدارنده، یا حاجتی لازم، یا فرمان‌روایی ظالم مانع شود به‌جای نیاورد و بمیرد، به دین یهودی یا مسیحی مُرده است.