شاید تا وقتی توی شهر و دیارتی، نعمت حضور هموطن و همکیشهای خودت رو حس نکنی؛ اما وقتی قدم فراتر از مرزهای کشورت میذاری، اونوقته که دیدن یه هموطن، توی یه شهر غریب -حتی اگر سنخیتی هم با همدیگه نداشته باشید- خیلی بهت میچسبه!
توی عربستان، تنها دیدن هموطنهات نیست که خوشحالت میکنه. شاید چون با شهر چندان غریبه نیستی! انگار که مال خودته؛ چون مال پیامبرته؛ مال پدرت! ولی غربت همکیشها و همفکرهات -حتی اگر زبانشون و یا نوع پوشششون با تو یکی نباشه- آزارت میده! و اون موقعاس که گاه ِ دیدنشون از شوق بغض میکنی...

اولین، آخرین، و تنها صبح جمعهی مکه و آن سفر بود.
خستگیها، بیداریها و بیخوابیهای شب جمعهی گذشته و کِشش علی حدهی نماز جماعت صبح ِ جمعه به اندازهای زیاد بود که قصد داشتم بعد از سلام نماز، تا هتل پرواز کنم برای خواب! اما تکرار همین قیود «اولین»، «آخرین» و «تنها» بود که نگذاشت ندبه نخوانده مسجدالحرام را ترک کنم.
آمدم داخل صحن مسجد. سَری گرداندم و به دنبال خلوتی که بنشینم و دعا بخوانم. نگاهم را دوختم بین رکن و مقام، و حدّ فاصل درب و حجرالاسود را در همان راستا دنبال کردم تا رسید به دیوارههای کناری صحن. نشستم کنار دست خانم عرب زبانی که چهرهاش را نمیدیدم و کاملاً پوشیده بود.
صوت قرائت عربی ِ دعایش توجهم را جلب کرد. دقیقتر گوش دادم. تجدید بیعت میکرد! عهد میخواند! دلم رفت...
در آن آشفته بازاری که هرکس مشغولیت خاصّ خودش را داشت و شاید آنطور که باید، حال و هوای صبح جمعه حاکم نبود، دیدن چنین صحنهای و چنین شخصی، تو را بیش از آنچه باید به وجد میآورد.
او، آرام و محزون عهد میخواند و من، زمزمهکنان میگریستم...
دعایش که تمام شد، آرام که شدیم، اینبار من ندبهخوان بودم و او زمزمه میکرد و هر دو میگریستیم...
هیچکدام زبان هم را نمیفهمیدیم که حتی کلمهای صحبت کنیم! اما درد مشترک چنان محبتش را به قلبم گره زده بود که بیهیچ قید و شرطی دوستش داشتم!
بعد از ندبه، با همان زبان بیزبانی، مصافحهای کردیم و «التماس دعا»یی ساده؛ اما پُر از حرف!
وقتی رفت، از فشار ِ غربت صاحب ِ آدینه، آنچنان در خود مچاله شدم که تا مرز خفهگی پیش رفتم...
پ.ن: محبوب خدا، حجّت ثانی عشر آمد!
چه عیبی داره آدم با خودش عهد کرده باشه اینجا جز از «حج» و «عمره» چیزی ننویسه، حدیث نفس هم نگه، اما حالا دلش بخواد بیاد اینجا بلندبلند بگه من دلم هوس ِ «کربلا» کرده!؟
اصلاً چه عیبی داره آدم عهدشکنی هم بکنه!؟
چه عیبی داره توی ِ ایام ِ فاطمیه، گُل ِ «مدینه»، دلت هوس ِ «کربلا» کنه!؟
که اصلاً مگه چندتا فاطمیه رو مدینه نبودی؟ خیلی لذتبخش بود!؟
نه!
بگو که مرگآور بود!
و سالم برگشتن، یعنی نهایت ِ پوستکلفتی!
بگو وقتی شب شهادت، توی بینالحرمین، گُله به گُله دستفروشها بودند و آدمهایی که هرکدوم به کار خودش مشغول بود و همه چیزی میدیدی، الّا اونی که باید؛
کانّه دلت رو گذاشتند اون وسط و، دارند ساطور ساطورش میکنند!
نه کسی دلش شور ِ چیزی رو میزد، نه نگران ِ چیزی بود، و نه منتظر!
بگو که وقتی چشمت توی چشم یکی از این زنان عرب میافتاد که حتی بهت لبخند هم میزدند، تو با چشمات غیضی میکردی نابخشودنی، وقتی برات تداعی میشد اینها از نسل همون زنانی هستند که وقتی رفتند عیادت...
خواب قشنگی نبود وقتی رفتی هتل و سرت رو که گذاشتی روی بالشت، چشمهات رو که بستی، دیدی حضرت ِ صاحب، تنها نشسته سر ِ قبر ِ مادر شهیدهمون...
.
.
.
داشتم میگفتم «کربلا»؛ چرا باز از «مدینه» نوشتم؟
.
.
.
بیا؛ بزرگواران نگن ما راغبتریم حواشی بنویسی!
حواشیهای بعد از سفر، همه انفجاریه! بدون اینکه ویرایش ادبی بشند! خام ِ خام!
...
مادر! نمیشود که برایم دعا کنی
درد مرا به دست طبیبت دوا کنی
یا اینکه یک سحر به قنوت نماز وتر
یادی از این اسیر قدیم شما کنی
این دستهای خسته و خالی دخیل توست
یعنی نمیشود که به من هم عطا کنی؟
روزی به جای دانهی گندم دل مرا
در سنگ آسیای غمت جابهجا کنی
عمری اسیر کوچه تنگی شدیم تا
ما را به روی چادر خاکیت جا کنی
...
فریاد میزدند و دنبال شتر میدویدند.
گرد و غباری که کوچه را پُر کرده بود، بر سر و روی بچهها مینشست. بچهها از خوشحالی فریاد میزدند. پیامبر -صلیالله علیه و آله- تو را روی شانهاش گذاشته بود و به طرف خانهی فاطمه -سلامالله علیها- میرفت. با دیدن شتر و شور و شوق بچهها، خنده بر لبانت نشست. سرت را به طرف شتر برگرداندی و دستهایت را تکان دادی، انگار میخواستی به سوی شتر پَر بکشی. بچهها از کوچه گذشتند، امّا هنوز سر و صدایشان از دور شنیده میشد.
پیامبر -صلیالله علیه و آله- به طرف خانه به راه افتاد، امّا نگاه تو هنوز به دنبال بچهها و شتر بود. پیامبر -صلیالله علیه و آله- وارد خانه شد و به اتاق رفت و تو را که هنوز از دیدن شترها سرحال و شاداب بودی به زمین گذاشت. نفسی از سر خشنودی کشیدی و به چهرهی پدربزرگ نگاه کردی؛ انگار میخواستی چیزی بگویی: «میخواهم بر شتری سوار شوم و هرجا که خواستم بروم.»
پیامبر -صلیالله علیه و آله- ایستاد و با مهربانی در چشمهای تو نگاه کرد. به پدربزرگ خیره شدی؛ میدانستی که مهربان است؛ میدانستی که پیامبر رحمت است و چه قلب رئوفی دارد. بارها دیده بودی که با غم دیگران، غصّه تار و پود وجودش را فرا میگیرد و اشک از چشمانش جاری میشود؛ بارها روی خوش و چهرهی بشّاش او را در مواجهه با مردم فقیر دیده بودی و حوصله و صبر او را در برخورد با سالمندان. و بارها بازی او را با بچههای مدینه شاهد بودی.
پس او که اینگونه بود، چگونه میتوانست تو را ناراحت ببیند!؟ تو که دوستداشتنیترین انسان برایش بودی؛ تو که نور چشمش و فرزند نور چشمش بودی و پارهی تن او.
میدانستی که هرطور باشد پدربزرگ برایت شتری فراهم میکند. پیامبر -صلیالله علیه و آله- خندید و با آغوش گشاده، خواستهات را پذیرفت. نشست و دست را دور گردنت حلقه کرد، صورتت را بوسید و فرمود: «اگر من شترت باشم چه!؟»
با ناباوری سرت را تکان دادی و گفتی: «خوب است!»
پیامبر -صلیالله علیه و آله- روی زانوهایش ایستاد، بعد خم شد و دستهایش را به زمین گذاشت و فرمود: «سوار شو!»
با خوشحالی بلند شدی، دست کوچکت را به سختی به پشت پیامبر -صلیالله علیه و آله- بند کردی، پایت را بلند کردی و بر پشت پیامبر -صلیالله علیه و آله- گذاشتی. پیامبر -صلیالله علیه و آله- کمرش را پائینتر آورد تا راحتتر سوار شوی! سوار شدی و دستت را دور گردن پیامبر -صلیالله علیه و آله- حلقه کردی! پیامبر -صلیالله علیه و آله- خود را تکان داد و تو را جابهجا کرد و دور اتاق چرخاند. صدای خندهی بلندت در اتاق پیچید و پیامبر -صلیالله علیه و آله- گهگاه برمیگشت و با لذت به تو نگاه میکرد.
پس از آنکه چند دور این سوی و آن سوی اتاق رفتید، گفتی: «شتران عَف عَف میکنند، امّا شتر من!» که پیامبر -صلیالله علیه و آله- خندید و صدایش را بلند کرد. و تو از ته دل خندیدی...

روزهای درازی گذشت و زمان بیرحمانه ما را از تو دور نگه داشت. و حالا که آمدیم، تو نیستی و کوچه نیست و این سنگها که پیدا نیست از کجا آمدهاند، عاجزانه میکوشند عطر خاک کوچهی بنیهاشم را در خود پنهان کنند.
سنگهایی که در تکاپوی آنند که صدای دلنشین کودکیات را خاموش کنند.
خندههای کودکیات را حاشا کنند.
امّا میدانم؛ میدانم که آنها را یارای آن نیست که این همه شکوه را در خود نگه دارند؛ زیرا کوچهی بنیهاشم، کوچهی کودکیهایت آفتابی است و صدای تو در گوش آیندگان طنینانداز است و شوق کودکانه است که در جایجای این حوالی پیچیده است.
و دلهامان سرگردان میان روضه و بقیع، عطر خندههای تو را تمنا دارد.
یا امام حسن -علیهالسلام-!
پ.ن۱:
رضای حق به رضای رضا شود حاصل دلا رضای رضا جو، ز غیر او بگسل
پ.ن۲: صفَر هم با همهی نحسیش، انگار داره تموم میشه.
میروم آنجا که یــــــــــــار خویش را پیدا کنم دیده را از نور روی مـــــــــــــــــــاه او بینا کنم
میروم آنجا که ردّ پــــــــــــــــای مولا را مگر در کنار زمزم و رُکن و حَجَــــــــــــــــر پیدا کنم
میروم آنجا کـه دور از هرکس و ناکس، دمی پیش او بنشینم و با حضرتش نجــــــــــوا کنم
میروم آنجا که شاید از عنایات خـــــــــــــدا گفتگو با یوسف گمگمشتهی زهـــرا(س) کنم
میروم آنجا که تا شاید به ماء عذب وَصـــــل آتش سوزندهی هجــــــــــــــــران او اطفا کنم
میروم آنجا که تا شــــــــاید به هنگام طواف او طواف کعبــــــــــــه و من طوف آن مولا کنم
میروم آنجا که با دیــــــــــــــــدار روی ماه او عقدههای قلب پُـــــــــــــر اندوه خود را وا کنم
میروم آنجا که از هر ظلمتی گردم رهـــــــا وز فروغ شمس رویش سینه را سینـــــــا کنم
میروم آنجا که گــــر بیرون شود از کَتم غیب همچو عیســـــی(ع) اقتدا بر آن شه والا کنم
میروم آنجا به امّیدی که چون اصحـــــاب او بعد از این دیگر به زیر خیمهاش مــــــــــأوا کنم
بعد از آن مپسند -یا رب- با دو صد اندوه و غـم باز هم از دوری او دیده را دریــــــــــــــــــا کنم
در قبـــــــــال نعمت عشقش نظیر «ملتجی» عاجزم از آن که شکر ایـــــــــــــــــزد یکتا کنم
علیاصغر یونسیان

از کعبه رو به کــــــــــرب و بلا میکند حسین و آنجا دوبــــــــــاره کعبه بنا میکند حسین
گر ساختهست خانهای از سنگ و گــل خلیل آنجا بنا ز خون خـــــــــــــــدا میکند حسین
روزی که حاجیان به حــــــــــرم روی مینهند پشت از حـــــــریم کعبه چرا میکند حسین
آن حجّ ناتمام که بر عُمــــــــــــــــره شد بدل اتمــــــــــــام آن به دشت بلا میکند حسین
آنجا وقوف در عرفــــــــــــــات ار نکرده است فریاد معرفت همه جـــــــــــا میکند حسین
آنجا اگــــــــــــــــــر که فرصت قربانیش نبود اینجا هر آنچه هست، فــدا میکند حسین
آنجا که سعی بین صفـــــــــا در دویدن است اینجا به قتلگــــــــــــاه صفا میکند حسین
آنجا حنا حــــــــــــــــــــــرام بُوَد بهر حاجیان اینجا ز خون خویش، حنـــــــا میکند حسین
وقتی به خیمهگـــــــــــــــــاه رود از پی وداع اینجا دوباره حج نســــــــــاء میکند حسین
بعد از هــــــــــــــــزار سال به همراه حاجیان هر ســــــاله رو به سوی منا میکند حسین
از چـــــــــار سوی کعبه، ز گلدستهها هنوز هر صبح و ظهر و شـــام، ندا میکند حسین
بشنو دعــــــــــــــــای در عرفاتش که بنگری با ســـــــــــوز دل هنوزه دعا میکند حسین
ســر داده است و حُکم شفاعت گرفته است بر وعدهای که داده، وفــــــــا میکند حسین
...........................
بعضی وقتها آدم دلش میخواهد با خدا به طور خاصی صحبت کند. صادقانه، از سر نیاز، پُر از التماس، صاف و پوستکنده، حرفهای دلش را به خدا بگوید. انگار که دلش از دست دنیا گرفته باشد. انگار که خسته از کار و بار و زندگی، خسته از آمد و شدهای بیخودی، خسته از لبخندهای کمرنگ الکی و تعارفات روزمره که پُر از کلمات شیک و قشنگاند، دنبال واژههایی میگردد که همهی آنچه در دلش هست را بازگو کند.
اینطور مواقع، ذهن آدم کلید میکند! هزار و یک درد یادش میآید که همه را نمیتواند یکجا و یکدفعه بگوید. اصلاً گیریم که میتوانست همه را یکجا بگوید؛ با کدام زبان؟ با چه حالتی؟
احساس آدمها در آن لحظه، مثل احساس کسی است که در یک میدان و کارزار بزرگ، خودش را بیسلاح مییابد. نه شمشیری، نه زره و سپری؛ یعنی تسلیم!؟.... نه، مطمئناً نه!
وقتی خستهای و دنبال بهانه میگردی که بال پروازت جان بگیرد و آمادهی پریدن شوی... وقتی دنیا یک عالمه بار خاکستری سنگین روی دوشت گذاشته و زانوهای تو دیگر طاقت محکم ایستادن ندارند... وقتی بعد از مدتها میخواهی خاکی ِ خاکی بروی دم ِ در خانهی خدا و همهی دلتنگیها و گرههایت را پیش او باز کنی... وقتی دنبال جور خاصی از حرف زدن و دردودل کردن با خدا میگردی... دنبال یک قالب تازه که پُر از شور و شعورت بکند، چراغ پُر نور معرفت و عرفان به دستت بدهد، تو تنها نیستی؛ بیسلاح و ابزار نیستی؛ تسلیم و بیحال نیستی! چراکه دعایی هست به اسم «مناجات شعبانیه» که به تو در کارزار خستگیها و دلزدگیها، شمشیر معرفت و بیداری میدهد.

مناجات شعبانیه از آن دعاهاست که فقط مختصّ ماه شعبان نیست و تمام امامان بر خواندن این دعا مداومت داشتهاند.
این مهم نیست که عربی میخوانی یا فارسی. این دعا، همان آرامش و نشاط ذاتی را که یک بنده باید دَم درگاه خدای خودش داشته باشد، به تو میدهد. امروز پشت پردهی کلمات این دعا، انگار رازی نهفته است که تازه در کنار دیوار بقیع یا درست روبهروی کعبه، معنای آن فاش میشود و شیرینی مناجات و دعا زیر زبانت مزه میکند و تو به قدرت کلمات پی خواهی بُرد که همهی هزار و یک دردت را یکجا به خدا منتقل میکنند و همهی عشقی که تو در گوشه و کنار وجودت نسبت به خدا داشتهای، یکباره بزور و ظهور میکند.
متن اصلی و عربی این دعای کوتاه امّا جامع، انگار که آهنگ آسمان را در خودش جای داده است و به راحتی میتواند تشنگی این همه سال ِ تو را به خدا رفع کند و صد البته تو را برای خواندن و بیشتر خواندنش تشنهتر میکند و معانی فارسی آن، همهی آن چیزی است که تو از یک دعای باحال و باصفا انتظار داری.
الهی!
فَقَد هَرَبتُ اِلیک....... به سوی تو گریختهام
وَ وَقَفتُ بَینَ یَدَیک....... و در آغوش تو آرام گرفتهام
الهی!
کانّی بنَفسی واقفةٌ بَینَ یَدیک....... فقط تو به همهی نفس و درون من واقفی. انگار که بین دستهای تو جای گرفتهام
و قد اَظلّها حُسنُ توکّلی عَلیک....... و سایهی اعتماد و توکّلت بر سرم سایه افکنده است
خدایا! اگر مرا به خاطر جرم و گناهانم مؤاخذه کنی، من هم از تو در مورد بخششات میپرسم و اگر حتی مرا در آتش جهنم هم بیندازی، من به همه خواهم گفت که دوستت داشتهام
مناجات شعبانیه، هدیهی قشنگی است برای تمام آنهایی که میخواهند بندهی خوب خدا باشند و با خدا، همیشه مشتاقانه گفتوگو کنند.
اگر مسافر سالیان دور بیتالله بوده باشی و، اگر منتظر سفر ِ سالیان دیگر، مطمئناً این روزها دلت بدجوری هوایی شده! پرندهی تمام لحظهها و مکانهایی شدهای که میشناسی یا خواهی شناخت. پرندهی او!
اویی که همین حالا کنار چند صد میلیون کودک گرسنهی جهان است. او که دارد لالایی میخواند برای چند ده میلیون بیماری که خسته و راندهتر از تمامی گنجشکان بیسپیدار دنیا، دارند به خواب میروند. اویی که...
ای قـــوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشــوق تو همسایه دیوار به دیوار
....
او همین جاست؛ کنار تو در صحرای عرفات، رمی جمرات و در منا، همانگونه که قربانی میکنی. او همین جاست؛ کنار تو هنگامی که فکر میکنی به عرفات، رمی جمرات و هنگامیکه به مِنا خواهی رفت!
او همین جاست؛ کنار تنهایی همهی انسانها.
همهکس طالب یـــــــــارند، چه هشیار و چه مست
همهجا خانهی عشق است، چه مسجد چه کنشت
اگر اوست که از همینجا هم میتوان مُحرم شد. با یک قربة الی الله گفتن.
اگر اوست که سیاه و سفید، آسیایی و اروپایی، مرد و زن، مسلمان و غیرمسلمان فرقی ندارد.
از همینجا هم میتوان مُحرم شد؛ وقتی دلت را صحرای عرفات کنی، وقتی ذهنت را مشعرالحرام، و تمامی پلیدیهای دنیا را "شیطان" بدانی.
از همینجا هم میتوان؛ با یک قربة الی الله گفتن، از همین همسایه دیوار به دیوار با...
محمدیاسر زفرقندی

