تبليغاتX
سُـــــــــــــکر - تتمه‌جات!






تتمه‌جات!

  • سفر اولم بود و، کم سن و سال و، درک و فهم هم که تقریباً هیچ!

روز آخر بود و تا ساعتی دیگر باید به سمت جدّه حرکت می‌کردیم که رهسپار ایران شویم. برای زیارت آخر به مسجدالحرام رفتیم. دقایق آخر، مادر سوال کرد «حجرالاسود رو که بوسیدی، هان؟» و من گیج‌تر از همیشه، «نه!» .فی‌الفور رفتیم سمت حجرالاسود. دو سه تا خانم آن‌جا بودند که حَجر را دوره کرده بودند. مادر پادرمیانی کرد که «ما روز آخرمونه. داریم الان می‌ریم فرودگاه. این بچه هنوز حَجر رو نبوسیده. می‌شه راه بدین بیاد جلو؟» و من جلو رفتم! سرم را داخل کردم. انگار که قالبش باشد، فیکس شد! کیفور شدم و سرمست!

این‌ها را، سال‌های بعد که حتی نتوانستم حَجر را استلام کنم، بیشتر قدر دانستم و افسوس خوردم...


  • مدیر کاروان از روز اولی که مدینه بودیم به بچه‌های کاروان گفته بود که هرکسی بتواند این‌جا قرآن را ختم کند، یک جایزه پیش ِ من دارد!

روزهای آخر مکه، دستم را گرفت که بیا برویم پیش مدیر و بگو که ختم قرآن کرده‌ای و جایزه بگیری! گفتم: «عزیز! این را برای من و توی دانش‌جویی که خودمان را قاطی کاروان‌های دانش‌آموزی کرده‌ایم که نگفته است! برای همان بچه‌های پانزده شانزده ساله‌ی دبیرستانی گفته است که حتی اگر شده به انگیزه‎ی جایزه، بیشتر قرآن بخوانند. و الا من و تو که این‌قدر خرفت شده‌ایم که اگر نخواهیم کاری را بکنیم، سرقفلی بهشت هم به ناممان کنند، نمی‌کنیم!»

فردا که از حرم برگشتم، گفت که آقای فلانی (مدیر کاروان) تماس گرفته و گفته برویم درب اتاقش، کار مهم دارد. وقتی درب باز شد، دستم را سفت چسبید و گفت «آقای فلانی! این هم دو بار ختم قرآن داشته است. همان که گفتم؛ این است!» گیرم انداخته بود! با مدیر کاروان تبانی کرده بودند!

توی دلم گفتم «ببین خدا! خودت هم انگار نمی‌خوای من کار بدون ریا انجام بدم!»

روز آخر سفر، بچه‌های کاروان می‌گفتند مدیر را در بازار دیده‌اند درمانده، که ‌گفته می‌خواهم برای فلانی که قرآنش را ختم کرده، جایزه بخرم ولی نمی‌دانم چه!


  • یکی دو روزی بود رسیده بودیم مکه. از حرم که آمد، با حالت خاصی گفت: «بچه‌ها! من هر کاری می‌کنم، موقع طواف نمی‌تونم نه ذکری بگم، نه دعایی، نه ثنائی؛ هیچی! مدام این شعر علیرضا عصار ورد زبونمه که: «می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم از این جام، بی‌خود شده از خویشم و از گردش ایام، این عشق الهی است...» تازه با آهنگش هم باید بخونم!»

از فردایش، برنامه‌ی ما هم به‌هم ریخت و تا یکی دو دور اول، ما را هم به درد خودش دچار کرده بود! هتل هم که می‌آمدیم، هنوز درب اتاق باز شده و نشده، به جای سلام، موسیقی زمینه‌ی همین شعر را می‌زد و بعد حرفش را شروع می‌کرد!


ادامه دارد، شاید!

...